مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب

شلام  شلام شتاره(ر ر ر)...بیا پیشم دوباره!(این یعنی به مغزم فسفر نرسیده و سین ...شین تلفظ میشه!!!!)

خب خب...سوتی پشت سوتی....

ساعت ۹ بود تازه رسیده بودیم خونه...کلی هم خسته...بابا یهو گفت: آقای داره میاد...من:خندیدمو گفتم دارین شوخی میکنید بابا مگه نه....بابا:خندید و گفت نه..شوخی چی...دارن از یزد میان اینجا...من به مامان نگاه کردم و گفتم الکی میگه بابا...میخواد ما رو مچل کنه...دیدم نه...بابا داره قصه حسین کرد شبستری رو میگه...که اینا یه ساعت پیش که تو ماشین بودیم ...تماس گرفتن و گفتن به علت و دلایلی که کلید خونشون از خوش شانسی ما گم شده....اینجا مهمونن.....منو میگین.....!!!!دیگه همینجوری داشتم حرف میزدم...برگشتم به مامان گفتم میدونی مامان امشب چی رو کم  داشتیم؟.....مامان با آبجی علامت سوالانه.من:آقای !...حالا دوتاشون افتاده بودن به نصیحته من که نگو....یهو پشت در باشن میشنون و .....که در همین حوالی دلینگ و دلینگ....صدای زنگ خونه به صدا در اومد....داشتم میمردم...اگه شنیده بودن چی....کلی به خودم بد و بیراه گفتم و رفتم...چون حوصله شون رو!(البته مهمان حبیب خداست!)بعد از یه ساعتی اومدم از سر فضولی سرکشانی به مهمانای گرام...نشستم و از اونجایی که بدم میاد مجلس سکوت محض باشه.برگشتم گفتم خب شما کلاس چندمی(کوچولوش رو قورت دادم!)برگشت یه نگاه کرد و گفت:کلاس دوم....من :(تو دلم:آفرین..بزرگ شدی خانوم!)...بعد یه خم به ابروم...یه نگاه تو چشماش..گفتم دوم چی؟!....یه نگاه بهم کرد...و گفت:سال دوم دانشگاه ....منو میگین داشتم خودمو جر واجر میکردم...(اخه به من چه که کلاس چندمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!صدبار نه هزاربار...فضولی موقوف!جریمه مقش اون شبم!)....گفتم...آهان با خواهرت اشتباه کردم....(آخه خیلی وقته ندیده بودمشون!)....یکم چرت و پرت تعریفیدم باهم....البته از اونجایی که رشته بیوتکنولوژی از نظر درسی مشایه رشته ما بود!!....

بعد وقت رفتن...همون خوابیدن....اومده بود هی علی رضا رو صدا میکرد...برگشتم گفتم :ببخشید شما با هم چه نسیتی دارین.....یهو انگار برق گرفته باشدش.....خب به من چه....سوال شد دیگه.....گفت: دادشمه...قیافه منو میگین......بعد همه هر و کر..و لبشون تا بناگووششون باز شد....انقد که یخ شدم تو زمین...آب شدم رو هوا.....!!!!تازه صبحش هم یه سوتی که.....!

خلاصه...اینطوریاس...روز به روز تند تند تر از دیروز.....مخصوصا باز مهدکودکم باز شده و باید عین نی نی ها کتاب قلمم رو بزارم زیر بغلم و صبح به صبح برم کلاسا و استادا رو متر کنم....چی شیرین تر از این تو زندگی؟مخصوصا اگه جیبام پرفندق و پسته و پفک باشه!!!

دفه قبلی حدود ۴۰..۵۰ تا کامنت رو پاک کردم....با عرض معذرت از کامنت دهندگان....!(هدایت کنندگان!)..«آخه ربطی به موضوع من نداشت....شاید بعد ها همه کامنتا رو گذاشتم تو یه پست تا درباره ش بحث کنیم!!اینجوری شاید بهتر هم باشه!»..یکی از این کامنتا یه جمله داشت اینطوری:.در آخر دستان من از خون شما بری خواهد بود چون کلام نجات بخش خداوند را به شما اعلام کردم 

راسی من که تا حالا  این کلام رو به هیچ کی نگفتم....باید برم قعر جهنم؟...چون خون یه عالمه هدایت نشده داره از چنگالم میچکه......!!!من از w.موش هم جرمم سنگین تر...صدام که تو جیب کوچیکه منه.....

شما چی فکر میکنین....راس راسی اینطوریاس؟!.....

پس من هم شما را هدایت میکنم....آهای مردم....(با تو ام گوشت با منه؟!باز نری بازیگوشی....)برای بار اول می گویم اگر راه کج بود ...به راه صاف برو.....برای بار دوم میگویم  اگر راه کج بود ...به راه صاف برو..برای بار سوم میگویـم اگر راه کج بود ...به راه صاف برو.آیا من راهنمای تو هستم؟!..وحالا که مرا راهنمای خودت نمیدانی....ب جهنم....فقط یادت باشه یه جا تو جهنم با هم قرار بزاریم یه آتیشی باهم بزنیم....!

خیلی کلافه شدم.کاش یکی پیدا بشه گره های این کلاف های مغزم رو از هم باز کنه!!!!بد رقمه پیچ در پیچ شدم...میگن از این گره تا اون گره فرجه....حالا ببینم تا چی پیش میاد!

شاد باشین...مهتابی باشین...آفتابی باشین....فقط سوخته نباشین......فعلن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳۸٥/۱٢/٢ ] [ ۸:٥۳ ‎ق.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب