مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب

سلاین....خوفین؟

انقد انرژی دارم که میتونم....:yuhuu:banana.میتونم قد دو تا کتاب حرف بزنم....ولی حبف یا به قول شماها خوشبختانه وقتم کمه و سرم در حالت انفجار:bomb......خب چرا انقد ذوق؟.....۲ تا دلیل داره...اولن اون درسی که میترسیدم پاس شد..: ) > -....بعدم امروز تشریح قور قوری بود...اما حیف قوری جون مورد نظر در دسترس نبود:angry(همه خوشحال بودن که قورباغه ای در کار نیست اما من....واقعا دلگیر شدم....یکم تحویل نمیگیرن دلمون خوش بشه!!!!......هر چند تموم بافتای بدنش رو دیدیم...اما چه فایده هندونه ررو آدم خودش باید قاچ کنه تا بفهمه مزه شو.....قورباغه تشریح شده به چه درد من میخوره؟)بگذریم...خاطره اولین جلسه آز زیست.....حال داشتین بخونین......

آزمایشگاه:عین همیشه دیر میرسم..(تنبل شدم انگاری!کاش یه خر داشتم اون وقت شاید زودتر میرسیدیم:horse یاده مرسدس سودانی ها به خیر)..نمیدونم چرا انقد ابتدایی برخورد میکنن باهامون...تعدادمون زیاده...استاد میگه اینطوریا نمیشه..باید چن نفرتون...من عین میخ چسیدم سر جام عمرن اگه....!!!

استاد توضیح میده...همه میرزا بنویسام مینویسن...چون تهش گزارش کار میخواد.....بعد از دو ساعت مخمون را ترید کردن..... میگه خب برید سر میکروسکوپ،ما عین ندیدپدا میپریم روش..جلسه اول آشنایی...نه که تا حالا آزمایشگاه نداشتیم........نه که ندیدیم تا حالا....نه کار نکردیم باهاش...!

نمیشه زیاد بگو بخند را بندازیم....بروبچ روزنامه به دست و آب مقطر به دوش و  لام به چشم..ما در صدد دیدن مژه و عملیات انتهاری خون و خون ریزی.....مژه رو میزاریم..البته برا ۳ نشدن...کنارش روزنامه....و بعد دید میزنیم..بعد از کلی ذوق ترکوندن اوستا رو می صداییم...اوستا بغل دستمونه..با همون لهجه قشنگه عربی...فارسی..خب بچه ها این چیه این وسطش..ما:استاد اتفاقی(آره جون خودمون،تار مو!)...

استاد آفرین....ما:قند تو دلمون آب...!فسفر میسوزونیم....پوست سیبب رو با چاقو نازک میبرم و بعد میبینم و بعد استاد رو.....استاد این چیه؟...استاد پوست سیبه.....استاد سیب از کجا؟...من:داشتیم دیگه استاد ....باز یه آفرین و هزار صد آفرین دیگر....میره یه طرف دیگه...تبلیغات ما رو میکنه...پوست سیب شون خیلی قشنگه...برید ببینید....ما عمرن مجانی...پوست سیب به کسی بدیم...نگاهش نمیشه بکنید.....(البته شوخی ها!)

و بعد پرتقال و....

یکم میگذره و میبینم یکی از برو بچ که کارش ای ول داره یه سوسک بر داشته و رو میز گذاشته و با ترس و لرز داره یه پاش رو.....دیگه سر از پا..تن از روح نشناخته....به سوسکه حمله میکنم و یک پای مبارک از سر بی جانش وحشیانه جدامیکنم....: devil..جدا خوشم آمد(یک دفه یاده شب زنده داری  و سوسک کوشون نصف شب میافتم!یادش به خیر!)..کاش از این سوکسای یک وجبی بود...هی...!همین فنگیل هم غنیمته...میبرم پیش دوستام.....دخترای ترسو....یکشون میپره دو متر اون ورتر ...اون یکی هم ترس و لرز میگرتش و هی تلقین من نمیترسم.....بعد یه قطره آب مقطره و فشار توسط شخص بنده...حالا تموم تیکه تیکه پرزای پاش  قشنگ پیداست ....عین بچه کوچولوهای ذوق زده استاد رو صدا..:together.این دفه استاد شاخ در شاخ تعجب میگه این دیگه چیه؟...استاد پای جناب سوسک جان خوکشله....استاد یه نگاه میکنه..میگه اینو دیگه از کجا پیداش کردین.....ما اینیم دیگه....(زیر میز افتاده بود!)و یک جلسه کلاسمان به همین بی محتوایی به انتها میرسد!جلسه دومم که بی قور قوری....و جلسه...!!

راسی یه چیز جالب فهمیدم میدونین چرا به دریای سرخ گفتن سرخ؟

                                                                            الف:چون پرسپولیسی بوده طرف(ای ولا)

                                                                                ب:عاشق رنگ قرمز بوده(ای ولا!)

                                                                                    ج:اصلن ربطی به قرمزی نداره

                                                                                        د:به علت جلبکای قرمز رنگ!!!!

لالا نخواب ...زندون دنیا..سر ناسازگاری داره با ما......(چقدر این یه تیکه از شعر مریم حید زاده رو قبول دارین؟.....کدومتون آدم خوش شانسیه؟.....اصلن شانس رو قبول دراین؟...خب...تا هفته بعد تا درباره شانس و بد شانسی بگم.....فعلن...........)در ضمن شرمنده هدایت نشده ها......خدا همه مون رو به راه راست هدایت کنه....فکر میکنم همش دست اونیی که تخت پادشاهیش اون بالاست.....و البته اراده خودمون.....خب ما نیومدیم تا توی دنیا خوش باشیم....هدف ما چیزی بالاتریه.....خب دیگه برم بسه به من نیومده از این حرفا....خوش باشین و ممنونم بابت نظراتون.... (دوباره تکرار میکنم:فعلن....!)

*****

پ ن :داشتم اخبار میگوشیدم رسید به شهید باکر و یه جمله از وصیت نامه ش که دوست داشته یه جوری شهید بشه که جسدش پیدا نشه تا یک وجب از خاک ایران رو اشغال نکرده باشه...نمیدونم چرا یه دفه یاده کوروش افتادم که: فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد...دارم این دو تا رو مقایسه میکنم چه جملات قشنگی...نه؟


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳۸٥/۱٢/۱٤ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب