مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب

 

حالم زیاد خوش نیست...یعنی اصلن.... .!..سعی کردم شاد بنویسم و البته کمتر غلط املایی و محاوره ای....!!!!

از پرند نیلگون هم ممنونم به خاطر دعوتشون!...شرمنده فرمودند!آرزو؟!....اگر بگویم آرزویی ندارم دماغم مانند پینوکیو لایه ازون را سوراخ خواهد کرد...در راه بشریت فداکاری میکنیم و ارزو میکنیم.....البته پسرا بیشتر دنبال آرزو هستند اونم مورد داره... ....

من مهتابی آرزو دارم آدم بمیرم،آرزو دارم وقت دنیا پس دادن،کوله بارم پر باشد،آرزو دارم یک روز همه به آرزوهاشون برسند،آرزو دارم خواب فروغ یک روز به حقیقت بپیوندد و آن کس که قرار است،بیاد،آرزو دارم ببینم این پشت دریا ها و اون شهر رویایی سهراب چه شکلیه چه رنگیه!!!آرزو دارم یک روز از تموم علوم و فنون جهان سر دربیاورم و ابهامی برایم نماند!!اگه بخوام یگم ک تا فردا شبم طول میکشه....دعوتی های من:مهرناز جونم، شکیبا خانوم  و آقا صدرا  و معصوم جون  معصومم ، لاریسا جونم و عاطفه خانوم و هومنای مهربونم و همون ک خیلی بیشتر از بقیه دوست دارم آرزوهاش رو بدونم، هر چند میدونم شرکت نمیکنه!..

 خاطراته دیگه....شرمنده میفرمایید نمی خوانید!!! 

سه شنبه روزی بود ک امتحانی داشتیم از نوع فیزیکی و مغناطیس و هر چه همانند آن فرمول مزخرف دارد.....و گاها بحث هایی فراتر از جالبیت...چنان انسان را به وجد می آورد که حروف ابجد یادش میرد!!!دل و جگر ک سهل است گاهی معده ی آدم هم بالا می آید  ...!بعله منحرف نشویم داشتم میفرمودم ساعت ۳.۳۰ شب بود که ساعت نق نق زد و ما را از خواب ناز خرچنگ کشان  پرانید،بلند شدیم یک نگاهی ب خرچنگ ها بینداختیم و خواب از چشمان مبارکما رخت فرو بست و ما را به اشتیاق فرمول های عجیب غریب ملتفت ساخت!!!استفاده بهینه از وقت(سازمان بهینه سازی وقت های تلف شده!!)۶۰ ثانیه..۶۰ فرمول!

بعله بعد از کلی کلنجار رفتن و دنبال گشتن هر کدام از وسایلمان...و کلی بوق بوق شنیدن درب منزل..ساعت ۸..... ۴ چرخی را آتش بکردیم و ۱۵/۸   رسیدیم دم درب کلاس ...آنقدر کلاس درهم و ورهم بود ک اصلآ و ابدآ متوجه استاده به آن گنده گی نشدم...استاد هم آنقدر آرام آرام قدم برداشتم ک متوجه حضورم در کلاس نشد....رفتم تلپ شدم جایی ک برایم زنبیل گذاشته بودند.....یک ورقی بدیدم ب دست بچه ها.....فکر کردم سوالات امتحان است....ب رفیقمان گفتیم: ها حل کن ببینیم.....ضایعمان کرد و گفت:زهی خیال باطل چک نویسی بیش نیست....این صابون تقلب را هم به سر و صورتت آنقدر نمال باران نمیبارد!!!! 

 ما هم آهی کشیدیم و ورقی از استاد ب ما رسید....از قدیم و ندیم گفتن آنچه از دوست استاد رسد نیکو تلخ است!!!!با تمام این حرف ها تلخی را  رد نکردیم و مجبوری بگرفتیم..سوال ها را هم دادن....حلش کردیم و ۲ عدد سوال را هم برای اولین بار   متقلب شدیم...یک سوال ک اشتباه در آمد و میماند بازه خالصش یک سوال!!!!(امیدوارم از نظر و منظر شرایع اسلامی مورد نداشته باشد که ما تاب سوختن در آتش جهنم را نداریم!  !!نمیدانم چه زوری است میخواهند جهنم را به نام من بزنند..می‏كشمت...).....کلی هم بخندیدیم از دست استاد،هی گوشش را میچرخانید تا بلکه چشمانش ثبوت پیدا کند، هی نثارش میکرد پشت گردنی(باور کنید داشنجوییم!!!)تا بلکه گردنش نچرخد!!!   گاهی هم داد میکشید......ک دم در بد است بفرمایید داخل شوید و راحت از روی هم بنویسید..ازت سند دارم.ما هم هی گفتیم میان ترم کیلویی چندهه؟...استاد و نمره اش رو عشقه!!!

مختصر بنالم، ازمایشگاه را هم گذرانیدم و آمدم راهی خانه شوم که دوستمان گفت بیا بریم...بریم بازی کنیم.........گفتم چه بازی؟:او هم گفت گرگم به هوا...من هم گفتم:خاله بازی که به لوسیتمان هم بخورد....خلاصه  ابتداعا سری ب درخت توتمان زدیم(چ زود ۴ دونگش را گرفتیم!) و یک برسی فیزیکی و خوراکی و زیستیی بارش کردیم ک نیا و نبین!!انگار صد سال است توت نخورده باشیم و ....!!!!فکرش هم خجالت آور است.....جو گیر شدیم دیگر...دوستان اغفالمان میکنند واگرنه ما را چه به توت خوردن و دعوا بر سر یک دانه توت .....  .یکم هم کرم های برگ درختان را جدا کردم و هی پرتاب کردم بر روی دوست گرمی مان ...او هم انگار نه انگار محیط یک محیط آرام است...جیغ میزد....خجالت هم نمیکشید.....چنان فریاد میکشید ك موهاي كرم بدیخت هم به سیخ کشیده میشد!!!

اون:تموم شد دیگه...توت نداره...

من:هنوز برگاشم هست..نوش جونت

اون:برگاشو گذاشتم تو بخوری

من:من توت خوردم سیرم...ناز نکن بخور

اون:یادم نیست چی گفت....

ی برگ کندم ۶..۷ تا کرم روش بود..یکی از کرما رو گذاشتم کف دستم و تالاپ سمت اون...ی جیغ بنفش...نفر سوم میگه زشته....نکنید...آخه ی کرم کوچیک ترس نداره!....اون ی مشت آب حواله صورت و عینکم.....حرصم دراومد...!!منم آب طرفش...یهو فرار میکنه میره ی طرف دیگه....بعدم میگه بیا برات کرم پیدا کردم بیا بخورشون...این درخته بیشتر داره....

من:سرخش کنم برات یا همینطوری میخوری...

اون:تو دوستشون داری..پس بخور...

من:آره دوسشون دارم..چون یاده تو می افتم....میخوام یکیشون رو بزارم لای کتابم تا خشک بشه....تا هر وقت دیدمشون....تو رو.////...

اون:یکم بخور تا مغزت ب کار بیفته...

من:همینه ک فسفر داره مغزت....اینا رو خوردی... 

خلاصه انقدر جدال کردیم و گفتیم و حندیدیم ک یادمون رفت روزمون دارد تمام میشود!!!!طبق معمول همیشه، آخرش هم یک بستنی قیفی را به لیس کشیدیم     تا برسیم به دو راهی منزل!!

پ ن:۱.سکسکه:راه های قیلی رو اگه انجام دادین اینا رو بخونین...۱.داخل‌ يك‌ كيسه‌ كاغذي‌ تنفس‌ كنيد...(همان بحث کنترل جمعیت!)..۲.زبان‌ خود را به‌ ملايمت‌ بكشيد.(شاید دراز شود و حق خودتان را از این سکسکه لعنتی بگیرین!).۳. نان‌ خشك‌ يا يخ‌ خرد شده‌ قورت‌ دهيد(بخورید تا قد عافیت رو بیشتر بدونینن!*)....در ۳ ریال بعدی آدرس سایت رو می گمتون...فعلن تو خماری بمونین!

ی جمله دیشب خوندم خوشم اومد...دو گرسنه هرگز سیر نمیشوند؛جوینده علم و جوینده ی مال.امام علی(ع)...خب دیگه منم حسابی گشنمه....مراقب ثانیه هاتون باشین!فعلن...

 


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳۸٦/٢/٢۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب