مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب

 سلام که از شماست....و الیک از ما!!!....دالی...اومدم دستمو بزنم به ديوار اينجا و سوک سوک کنم و زود برم......اگه حرف گير شدم....به خوبی گوشای خودتونه!!!!!!

دیدین میگن هم خدا هم خرما....شده قضیه ما!!هم تناسخ رو قبول دارن...هم ندارن...عجیبا غریبا!!قراداد ما با این تناسخ و اینا فسخ شد!!!اصلا با هر چی  سوال اینطوریه...بالاخره هر نکته جایی و مکانی دارد!!!!

هوس کردم یکم قدیمی بتایپم!!!بلدم نیسیم هاااا...قبلن ک کتاب ادبیات دستمان میگرفتیم بلد نبودیم بنویسیم.....حالا ک دیگر هیچ....!!!

سه شنبه روزی بود ک  خواب سراسیمه ما را به برخاستن وا داشت... شال و کلاه کرده... چند صباحی لب جاده ایستاده....هزاران بار از خدا طلب زود رسیدن کرده و هزاران بار قول و قرار گذاشته که دفعه بعد دیگر این آش و کاسه را تکرار نخواهد کرده.....تا اینکه خداوند سمیع در را باز کرده و یک ماشین از غیب بفرستاده وما را به مقصدمان رسانیده!!!!(البته فی ما بین....با دوستمان در مکاتبه بودیم...!!)

از ماشین گریختن کردم و به داخل دانشگاه رفتن گزیدم..آنگاه که بر پله ها قدم گذاشتم...یک صدایی بیامد...ک اوهوی مهتابی (ما را )صدا میکردند...صدااز آسمان ها بود...چشمانمان را باگردنمان بالا گرفتیم ....دیدیم دوستمان لب پنجره دالی دالی میکند...سریعا هزاران پله تو در تو را طی کرده تا به کلاس نور دوباره بخشیدن کردم...هنوز استاد نیامده......ساعت 3 دقیقه مانده به 8...دچار یک توهم فانتزی شدم..من 3 دقیقه زود رسیده بودم...و این یعنی توهم محض!!!

در حال حرف زدنیم ک استاد می آید و هنوز در حال حرف زدن هستیم که استاد از قرار معلوم درس را شروع کردندی..ما هم دو گوش داشتیم ..دو  گوش دیگر قرض بگرفتیم و همه را گوشیدن کردیم  گاهی هم یک اظهار وجودی می نمودیم..

روی همدیگر نامگذاری کردیم.....بنده حقیر شدم ژیاردیا(انگلی که بسیار جالب است....مخصوصا اگر دیر به حضورش عنایت کنند ممکن است شخص مود نظر را بکشد!!حتی ممکن است آبسه های چرکین در سر آدمی به وجود بیاورد.....پس ما را جدی بگیرین!!!!) و دوستمان آمیبا هیستولیکا...(چون مظلوم نما هست ولی عجب موجودی است!!!)

درسمان درباره مالاریا بود...بیماری ک به مراتب آن را دیدن کرده بودم و چندین نفر را می شناختم که همین پشه آنها را به کشتن داده بود...چیزهایی ک ترم پیش نفهمیده بودم....الان کاملا برایم هضم شد....مثل مالاریا ویواکس...ک بعد از 15 تا 20 سال ...بافت های کبد را از بین میبرد و باعث مرگ شخص میشود....(خواهر منم مالاریا گرفته....این یادتون باشه....تا 20 ساله دیگه!!!!)

خلاصه و خلاصه...در آخر یک هدیه کوچک و قابل دار برای دوستمان گرفته بودیم و گفتیم ذوق زده اش کنیم...

بیاا این مال تو....بابت زحمت هایی ک کشیدی.....نمیدونم خوشت میاد یا نه....اون چیه؟....بالافاصله..سوسکه مگه نه؟؟...من نه...تو دلم....دستم رو شد..!!تو ذوق زن!!!!ولی هی انکار که نه سوسک نیست..درش را گشوده کرد...و یک سوسک سیاه را بر میزی سفید بینداختبعد هم میخندد و میگوید دیدی گفتم سوسکه.....حالا واقعیه یا پلاستیکیه....من پلاستیکیه....اون پس خودکارتت رو بده برسیش کنم....من:عمرن...نمیخوام...و بعد از کلی کل کل کردن.... بلاخره به واقعی بودن سوسک اعتماد میکند و ساعت بعد هدیه اش میکند به آزمایشگاه جانور!!!!بیچاره من...و بیچاره تر سوسک من!!!!

                         

                                  دقيقا همين سوسک بود!!!خوشکله نه؟

این هم هدیه مهتابی نشان!!با گواهینامه صفر هزار و دو!!!!!(یکبار امتحان....صدبار ترسیدن!!)

ممنون از دوس جونا ک هنوزم میان و میرن....قول میدم به شما ی هدیه زنده تحویل بدم...مخصوصا هلال ک پوست دار عنکبوتاس!!!!(دخمل دلم برات تنگولیده هاااااا!!)

پ ن:چقد تنبل شدم نه؟.....دیگه داره زمستون میاد...میخوام عین خرس ...نه خرس کم میخوابه مثل حلزون بخوابه...یعنی۳سال پیش پیش لالا.....!!!!!!!

ی چیزی هم درباره مگسا بگم...دیدین مگسا اول خرطومشون رو میارن رو غذا...بعد دستاشون رو به هم میمالند؟.....میدونید چرا؟....آخه با خرطومشون غذا رو میخورن و بعد دوباره که دستاشون رو به هم میمالند...دارند غذای خودشون رو بالا میارن(با این حساب مگس ها هم جز نشخوار کننده ها هستند!!!!)


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳۸٦/۸/٥ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب