مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب
3

نم نمک رنگ ها مثل بارون روی دیوارهای بلند حقیقت شر شر به پایین سَرک میکشنو جای تموم خاکا رو یه لایه سپید و زلال میپوشنه...باز صندلی چرخ دار....اما پاذل ها را وقت نمیکنم...

دستگیره در پایین می اید...پیرمردی ست باچشمهای اشک آلود.....خون باید بگیرم...!حاج اقا آستین ها بالا!!!مدام می پرسد...انگار که من دکتر هستم...توی زندگی خودم غرق میشم...در امروزم ..دیروزم ..فردایم...دیگر رگ ها عادی شده است..نه هل می کنم نه می لرزم ونه میترسم...!حرفهایش تمام میشود...نصف سوال هایش را در خودم جا می مانم...

و می آیند مثل هر روز و هر روز و هر روز...

صبح از این چوب بستنی ها میخواستم....نمیدوستم چی چی میگن!!!این چوب بستنی ها چه اسمای سختیم داره ها!!

دیرو ی پسر اومده بود ج آزمایش بگیره...کلی خندیدم از دستش..هی میگفت خانم دکتر روغنم بالاس؟ترشی خونم چی!؟چند تا روغن تو خون داریمو ؟!گفتم 4 تا..برگشته میگه چند تا روغن داریم که 4 تاشتو خونه....گفتم تادلت بخواد...بازبا حالت خبری ...گفت...همه میگن روغن خونم بالاست..شبم کله پاچه خوردم..حتما روغتم بالاست...گفتم اره..روغن سوزی هم داری!!!نیشخندو...همینطور تیکه...!!قرار بود بیاد روزی 5..6 تا ازمایش بدی......تا همه ازمایشا رو انجام داده باشه!!!...گرچه دیگه پیداش نشد که نشد!!...

امروز واسه سومین بار از پشت دست خون گرفتم...سخت بود...!!!و حس بدی بود.هم ترس و هم لرزش دست!!

یه پیرزن هم اومده بود خون بده..از این مقنعه کش دارای سفید گل گلی!!خیلی بامزه بود!!

خب دیگه حال ندارم...

فردا نمایشگاه کتابم...شوق دارم...


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: نمایشگاه کتاب
[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]

دستگیره ی در رو می کشم...در باز میشه..یه دنیا تنهایی و تاریکی..... !چراغ اول ..چراغ دوم..چراغ سالن...روی صندلی چرخ دار چرخ میخورمو نسخه ها رو می چینم دور تا دورم ..مثل پازل میمونه هی نگاه می کنم و هی برگ بعدی..

دو تا دستکش لاتکس..دوتا پلاستیکی.......دیگه دستام پیدا نیست...اقای قادری میاد...سلام میدم...کمی حرف میزنم...بحث  قهر خانم دکتر..بحث فرتین های علی آقا...!بحث ها ی دیروز...

اولین بیمار میاد تو..یه خانوم عرب...70 ساله!..با یه همراه....پذیرش میشه...دومین بیمار و یهو یه اقای عرب با 3 تادفترچه...و یه دفه میبینم 5..6 بیمار منتظر وایسادن....

خون می گیرم و خون میگیرم...و خون...رگ ها و رنگ ها در هم آمیخته می شوند..هاله از از سرگیجه به گیجگاهم حائل میشود...هاله ای از رنگ های سفیدِ اسپری ای همه جا رامیگیرد..بوی تینر می گیرم...!بوی خون!...بوی خون آبه ای از اخلاقیات آدمها....چشم هایم سیاهی می رود ...سنگ فرش آزمایشگاه سوسکی سرگیجه می گیرد..و حتما چشمهایش سیاهی می رود..سر میخورد ...نقش زمین می شود...آقای صمیم با صمیمیت ...به لمس ملموس سوسک می رود....چشماهایم بسته میشود..سرم روی میز است...خانم شمس می آید...نفس هایم ممتد و گرفته گرفته می آیند...حس تلخ رفتار ها را در برمی گیرم...مداوم به دیروز و دیروز ها فکر میکنم....

آقایی با پای شکسته می آید..عصا به دست دارد...یک کلمه فارسی هم نمیداند..عربی ها را یادم رفته..پا شکستگی دارد..با مکافاتی اقای قادری خون می گیرد...

پسرکی می اید...روغن خونش به قول خودش بالاست..نتیجه شام کله پاچه های شب قبل است .و هی میگه خانم دکتر روغنم بالاهه..ترشی خونم چی؟!..خنده ام می گیرد...کمی می خندیدم...میرود...و میرود و کم کم میروم و تا فردا....

ادامه دارد تا فردا...


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: ازمایشگاه , فریتین , تلسم , ترشی خون
[ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]

روزهاست رفته ام..رفته از عمق خاطراتم..انگار که دفتری کهنه را بیاوری...و خاک هایش را با دستهایت پاک کنی...گاه بخندی و گاه اخم کنی...و این چنین گذر زمان را مداوم،بگذرانی!..

زندگی همین است عبور از تمام لحظات زیستن...چه تلخ چه شیرین!گفتم شیرین!...شیرین کریمی...هم امروز آمد..همان که سرطان داشت و قند و فشار و چربی!!(کلکسیون بیماری!) شوهرش سکته ای و زمین گیر..برادرش قطع نخاع و پسرش تصادفی..!!وضع مالی هم صفر!!...صبر را هم از او یاد گرفتم...وقتی از شاهرگش خون میگرفتن و گریه میکرد!!!

امروز دعوایشان شد!.دیوار ماهم کوتاه بود...خراب شدن بر سر ما.از بیمار تا دکتر و و و...!اصلا امروز روز ما نبود..نبود که نبود...

 

این شد شاید که نوشتن روخواستم شروع کنم باز...بی قید و بند از اینکه رعایت فعل و انفعالات واژه ها را هم یادم رفته است!

برای دل مینویسم و دل!


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها: صبر , زندگی , سرطان , بازگشت
[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب