مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب

 داشتم اين ور اون ور مث يه گارگاه بی کار دنبال سوژه ميگشتم..ديدم...اِ وا... چه سوژه ای بهتره از دخمله خودم....(البته دخمله تابلوييم....)...دارم يه تابلو ميکشم..... يه قرنی ميشه که اين تابلو..خواب وخوراک نداشته رو از من گرفته و مِن بيکار رو اسير ريخت و قيافه نداشتش کرده.........اينم خاطره آخرين جلسه...بازم مث هميشه ميگم اگه حال داشتين بخونين....

صبح کله سحر..آفتابم اومده بود جلو کوه ها....و داشت تو سرم ميزد که پاشو تنبل کلاس داری..يه نگاه به پنجره انداختم... ديدم..واااااااااای انگاری صبح شده...پاشدم...۲باره بی حال شدم..اين چرت،مرتای دم صبح..بدجوری ميچسبه....

ديگه نميدونم چطوری شد که ديدم رسيدم به کلاس و پشت يه در بسته ..يکم رو ديوار چرت زدم...تا جناب استاد جون...خواباآلوتر از من.... تشريف آورد...يکی يکی هم دوستای...تابلو کشم...با مانتوهای رنگی،منگی..جيغ...اومدن تو کلاس..

منم سريع لباس کارم رو پوشيدم...همون مانتوی کوتاه ،رنگ وارنگ...بی دکمه..هر طرفشم دس ميزاشتم...رنگی ميشدم.....انقدر اين زبون بسه رو رنگی کردم....که وقتی میپوشمش..همه فک ميکنن..يه ۱۰۰ قرنی هست اين رنگه آب رو به خودش نديده....بالاخره رفتم.....نشستم...و شروع کردم..به رنگ کاری...تا ساعت ۱۰...که تازه ۲زاری کج استاد افتاد وسط کلاس و فهميد ..منم تو کلاسمو اين تابلوم داره زار زار واسه دماغ گندش گريه ميکنه...اومد پيشم....ميخواسم يقه استاد رو بگيرم..بهش بگم...خانم..خانم..دستم به مانتوی رنگيت..تور خدا..شما که دکترين..اين دماغ کج دخملم رو عمل کنين...ميترسم اينطوربمونه رو دستم هااااااااا.....بعدم بزنم زير گريه...و تراژدی..دماغ کج دخمل و استاد بی رحم رو اجرا کنم...ديدم....من هنوز تو فکرم و استاد داره واسه خودش حرف ميزنه....گفتم استاد:دماغش کجه..دهنش کوچيکه..رنگش کمرنگه...پيشونيش بلنده...داشتم هی ميگفتم..که استاده گفت:اين خط رو بيار جلوتر..اونو ببر عقب تر..اينجا رو رنگ..کن...بعدم..تا به خودم اومدم ديدم..رد پای استاد مونده و خودش باز غيبش زده!!....يکم روش کار کردم...موهای دخملم رو هم مدل بزغاله ام....جنگلی کردم...يه چشمه مصنوعی هم گذاشتم واسه بزغاله خوکشلم و...باز استاد رو صدا کردم....يه نگاه کرد ..باز رفت عقب يه نگاه ديگه کرد و...بهم گفت:من احساس ميکنم(تور رو جونه من احساس رو ول کن استاد! ..بگو ببينم دردش چيه؟)بله همينطوری گفت:احساس ميکنم..اين زاويه ۴۵ درجه سرش بايد ۱۸۰ درجه تغيير کنه...من چشمام عين قورباغه زد بيرون...چی؟..چی چی؟...يعنی چی؟...استاد:يعنی...لب رو +دماغ رو+ چشم رو+پيشونی رو..اصلن کلن کله رو يکم اينور ترش کن....آخه استاد...استاد....قلم موم رو ازم گرفت...دماغ دخمله نازم رو با بيل اسفالتش کرد..هيش...گريه ام گرفت...ميخواسم بهش بگم..آخه استادِ گيج...چرا از همون اول نگفتی...چرا دماغ دخملم رو آسفالت کردی...چرا چرا؟؟؟؟...ديدم خانومه داره ميگه پسرم تو خونه تنهاس...هنوز نهار درس نکردم...ساعت نزديک ۱ شده..من بايد برم..خودت برو درسش کن..يا ترم ديگه...بيا ...منم عصبی...داغون...سريع اومده بيرون يه تاکسی و خونه......با يکی از دوس جونام قرار گذاشتيم..تا باهم بريم يه جا بشينيم تابلوهامون رو به يه جا برسونيم...بعدازظهر بود رفتم...تا يه خاکی بريزم رو دماغ دخملم....مونده بودم چيکار کنم..چطوری درسش کنم؟؟..همينجوری که زانوی غم بغل کرده بودم....يه دفه يه استاده ديگه از آسمون افتاد رو تابلوم....خلاصه که کلی نصيحت که آخه چرا تابلو اول اينو کشيدی؟!اينو من که استاد بيدم بايد بکشم..نه شما...خلاصه هی گفت هی گفت...تا اينکه ديدم شب شده و هنوز تابلوی من تابلو نشده....همين ديگه...البته الان تمومش کردم.....مونده قابش کنم....وبزنمش به ديوال....

آهان...بگم بگم درام فرار ميکنم.....از جناب وبای وحشتناک.8..از دسم راحتين...البته درام ميرم سفر....مشهد...و اين ور اون ور.....من زود برمگيردم........فقط کادو روز تولدم رو بزارين کنار...۱۹ شهريور...تا من بيام...همين ديگه....جمله و بخش های اضافی..به قوله سودانيا ما فی..همون نداريم.....فعلن...

پ ن....ببخشين نشد جمله های دفه قبلی رو بنويسم...اصلن نشد به هيچ کدومتون سر بزنم...اين چن روزه خيلی کار داشتم..انقدر که نتونستم کله ی کچلم شونه کنم.......خوب ديگه حالا با معرفتاش معلوم ميشه کيا هستن...تنهام نزارين...برگردم...انقدر ميام که باز دعا کنين برم.....فعلن....


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳۸٤/٦/٦ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب