مـ ـ ـ ـه تـ ـ ـ ـا ب
آخرين مطالب

تو را به خدا
دیگر با آن چشمان اشک آلودت به من نگاه نکن
داغ دلم را تازه می کنی
نمی خواهم دوباره پشیمان شوم...

 

می دانی؟؟
بعد از تو
هیچ وقت آنطور که می گفتم عاشق نشدم....
تو رفتی بالا....
بالای بالا....
و من دلم را به همین ستاره های چشمک زن خوش کردم
دلخوش این بودم
که با شمارش این چراغک های بی مصرف
لحظه های بی تو بودن به پایان می رسد ؛
همهء امیدم این بود که شبی
تو را از میان ستاره ها خواهم چید
....
آه نمی دانم
تو رفتی بالا...
بالای بالا...
برای به تو رسیدن
نمی گویم که راهی نداشتم ؛
ولی به خدا پایم گیر بود...
تو هم که بدت نمی آمد...
با پوزخندِ سردت

یکی یکی گناهانم را می شمردی.
آخ آخ آخ... یادت می آید؟؟!
اوایل دستانت برای شمارشِ گناهانم کافی بود....
ولی حالا
حتی اگر دستهای مرا هم داشته باشی
می بینی که کم می آوری...
نگفتم...؟
تقصیرِ خودت بود بی انصاف!
اگر تو خواسته بودی
من هم آنجا بودم

بالا...
بالای بالا...
اما می بینی که دیگر پایم گیرِ گیر است!


 

حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعدهء پوچِ دیدار...
که دیگر نه من
و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم
خوش قولِ قرارِ توست....!


نه
سعی نکن داغِ دلم را تازه کنی...
اینطوری به نگاهم خیره نشو ؛
من یکدندگی را از خودت آموخته ام عزیز
برگرد بالا...
نه خودت  نه منِ بدبخت را
بیش از این آزار نده
برگرد بالا...
بالای بالا...

 

 


موضوعات مرتبط: ()

برچسب‌ها:
[ ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ .:مهتابی:. ... ]
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب