2.

دستگیره ی در رو می کشم...در باز میشه..یه دنیا تنهایی و تاریکی..... !چراغ اول ..چراغ دوم..چراغ سالن...روی صندلی چرخ دار چرخ میخورمو نسخه ها رو می چینم دور تا دورم ..مثل پازل میمونه هی نگاه می کنم و هی برگ بعدی..

دو تا دستکش لاتکس..دوتا پلاستیکی.......دیگه دستام پیدا نیست...اقای قادری میاد...سلام میدم...کمی حرف میزنم...بحث  قهر خانم دکتر..بحث فرتین های علی آقا...!بحث ها ی دیروز...

اولین بیمار میاد تو..یه خانوم عرب...70 ساله!..با یه همراه....پذیرش میشه...دومین بیمار و یهو یه اقای عرب با 3 تادفترچه...و یه دفه میبینم 5..6 بیمار منتظر وایسادن....

خون می گیرم و خون میگیرم...و خون...رگ ها و رنگ ها در هم آمیخته می شوند..هاله از از سرگیجه به گیجگاهم حائل میشود...هاله ای از رنگ های سفیدِ اسپری ای همه جا رامیگیرد..بوی تینر می گیرم...!بوی خون!...بوی خون آبه ای از اخلاقیات آدمها....چشم هایم سیاهی می رود ...سنگ فرش آزمایشگاه سوسکی سرگیجه می گیرد..و حتما چشمهایش سیاهی می رود..سر میخورد ...نقش زمین می شود...آقای صمیم با صمیمیت ...به لمس ملموس سوسک می رود....چشماهایم بسته میشود..سرم روی میز است...خانم شمس می آید...نفس هایم ممتد و گرفته گرفته می آیند...حس تلخ رفتار ها را در برمی گیرم...مداوم به دیروز و دیروز ها فکر میکنم....

آقایی با پای شکسته می آید..عصا به دست دارد...یک کلمه فارسی هم نمیداند..عربی ها را یادم رفته..پا شکستگی دارد..با مکافاتی اقای قادری خون می گیرد...

پسرکی می اید...روغن خونش به قول خودش بالاست..نتیجه شام کله پاچه های شب قبل است .و هی میگه خانم دکتر روغنم بالاهه..ترشی خونم چی؟!..خنده ام می گیرد...کمی می خندیدم...میرود...و میرود و کم کم میروم و تا فردا....

ادامه دارد تا فردا...

/ 2 نظر / 10 بازدید
رامین

[گل]

روزگاران

سلامی دوباره نمی دانم این پسرک همان پسرک است... همان پسرک پست بالایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا اینکه بچه محل هات کلا همه شون باحالن؟؟؟[نیشخند] ................................... یاد باد آن روزگاران؛ یاد باد