7

دلم میخواهد چشم ببندم ،گوش بگیرم و زبان خاموش کنم...

آنگاه با دل ببینم ..بشنوم...و بگویم!

بیا برویم از این قیل و قال ها...

برویم...

برویم..

هنگامه رفتن است...رفتن...

 

پ ن :هست خاموشی نشان اهل راز..... باش دایم از خموشی درگداز

هست خاموشی عیار از بهر عشق....هست خاموشی زبان شهر عشق

هست خاموشی درون دل مرا.....لیک عشقم گفت اینها بر ملا

هست خاموشی میان ما و دوست...این همه معنی من پیدا ازوست

هست خاموشی بآخر حال تو....نیست گردد جمله قیل و قال تو (عطار)

/ 1 نظر / 17 بازدید

دير گاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است بانگي از دور مرا مي خواند ليك پاهايم در قير شب است رخنه اي نيست دراين تاريكي در و ديوار به هم پيوسته سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته نفس آدم ها سر به سر افسرده است روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا هر نشاطي مرده است دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد مي كنم هر چه تلاش او به من مي خندد نقشهايي كه كشيدم در روز شب ز راه آمد و با دود اندود طرح هايي كه فكندم در شب روز پيدا شد و با پنبه زدود ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است جنبشي نيست دراين خاموشي دست ها پاها در قير شب است