هوای تو...

تو را به خدا
دیگر با آن چشمان اشک آلودت به من نگاه نکن
داغ دلم را تازه می کنی
نمی خواهم دوباره پشیمان شوم...

 

می دانی؟؟
بعد از تو
هیچ وقت آنطور که می گفتم عاشق نشدم....
تو رفتی بالا....
بالای بالا....
و من دلم را به همین ستاره های چشمک زن خوش کردم
دلخوش این بودم
که با شمارش این چراغک های بی مصرف
لحظه های بی تو بودن به پایان می رسد ؛
همهء امیدم این بود که شبی
تو را از میان ستاره ها خواهم چید
....
آه نمی دانم
تو رفتی بالا...
بالای بالا...
برای به تو رسیدن
نمی گویم که راهی نداشتم ؛
ولی به خدا پایم گیر بود...
تو هم که بدت نمی آمد...
با پوزخندِ سردت

یکی یکی گناهانم را می شمردی.
آخ آخ آخ... یادت می آید؟؟!
اوایل دستانت برای شمارشِ گناهانم کافی بود....
ولی حالا
حتی اگر دستهای مرا هم داشته باشی
می بینی که کم می آوری...
نگفتم...؟
تقصیرِ خودت بود بی انصاف!
اگر تو خواسته بودی
من هم آنجا بودم

بالا...
بالای بالا...
اما می بینی که دیگر پایم گیرِ گیر است!


 

حالا همان بالا بمان ؛ منتظرِ وعدهء پوچِ دیدار...
که دیگر نه من
و نه آن نگاهِ عاشق و دلسوزم
خوش قولِ قرارِ توست....!


نه
سعی نکن داغِ دلم را تازه کنی...
اینطوری به نگاهم خیره نشو ؛
من یکدندگی را از خودت آموخته ام عزیز
برگرد بالا...
نه خودت  نه منِ بدبخت را
بیش از این آزار نده
برگرد بالا...
بالای بالا...

 

 

/ 20 نظر / 70 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پسری متولد کوهستان

آری! من بدم نمی آمد که تو از زمین جدا شوی ... اما پوزخندم را تهمتی بسته ای به من .. من بعد رفتنم دیگر هیچگاه لبانم را برای هیچ خنده و هیچ پوزخندی به حرکت در نیاوردم ...

پسری متولد کوهستان

آری! دیگر کم می آورم .. اما نه برای شمردن گناهان تو .. که فرشتگان از حال و روزت .. که از خوبی هایت .. که از خوشبختی ات .. که از مهربانی هایت .. هر روز خروارها خبر می آورند.. من کم می اورم .. که دیگر نمی توانم خوبیهایت را بشمارم.. حتی انگشتان تمام فرشتگان را هم به عاریه گرفته ام ... به گمانم انگشتان آنها هم دیگر این روزها تمام می شوند ... من کم آورده ام .. که دیگر چگونه خوبی هایت را بشمارم ؟؟؟ ... درست است .. من کم آورده ام ..

پسری متولد کوهستان

دلم نمی خواهد بگویم .. اما بی انصاف خودت هستی .. درست است که خودم خواسته بودم .. اما تو دلیلش را هرگز ندانستی .. که من هرگز راضی به گفتن آن نخواستن نشدم .. بگذار با تمام شرمساریم بگویم ... بی انصاف خودت هستی ........ و از تو .. حتی در دیدار قیامتمان هم می خواهم .. که دلیل آن نخواستن را بپرسی ... حتی اگر در بین همه ... بی انصافم بخوانی ... و همه بی انصافم بخوانند

پسری متولد کوهستان

چون حرفهایم را نمی شنوی می گویم: ... من آن بالاها نیستم .. من هیچ جا نیستم .. مگر بدون تو من تاب ماندن دارم؟؟؟ .. مگر جایی که تو نباشی اکسیژنی برای نفس کشیدن هست؟؟؟ ... مگر بدون تو توان زنده ماندنم هست؟؟ ..

پسری متولد کوهستان

نمی خواهم که خوش قول قرار ماندنم باشی .. نمی خواهم که دگر ذره ای به یادم باشی .. من از تو هیچ نمی خواهم .. که همین نخواستنت برای من دنیایی شادی ست .. که چقدر ازاد شدم که فراموشم کردی .. که در این فراموشی ات رهایی از عذابی ابدی برای من بود .. (دوباره که داری فکرهای بد می کنی .. همیشه از این طرز فکر کردنهایت پریشان بودم ) .. شادی من برای آن است که تو دیگر رها شده ای .. که تو دیگر سراغ زندگی ای تازه را گرفته ای .. که تو دیگر شبها می توانی در آسمان بدرخشی .. آری! تو با این فراموش کردنت .. دیگر می توانی پرواز کنی .. بروی بالا .. ( حالا که می روی آن بالاها .. و من را که نه پای آمدنم هست .. و نه از من ساخته است .. که به بالاها بیایم ) .. برو جای مهتاب بنشین .. که این چند شب و روز باقی مانده را به امید دیدنت در شب به سر کنم ... که بی تو اینجا نه اکسیژن هست .. و نه شوق زنده ماندن ..

پسری متولد کوهستان

باشد دیگر نگاهت نمی کنم .. اما مانند تو هم یکدنده نیستم .. ( این را در گوشی با خودم می گویم ) .. جای من آن بالاها نیست .. جای من همینجاست .. زیر پاهای تو .. و در حجم قدمهای تو .. جای من همینجاس است .. که اکسژن فقط در کنار با تو بودن با بدنم سازگار می شود .. که شوق زنده ماندن فقط با در کنار تو بودن .. برایم معنا می شود //

پسری متولد کوهستان

سلام مهتابی!!!!! ببین چقدر برایت کامنت گذاشته ام. این یعنی: من شوق خواندن نوشته هایت را دارم. من هر بار می گویم که تو زیبا ی نویسی . و تو هر بار کرشمه می آیی. ... حالا اگر نوبت به خواندن کامنتهایم رسید آنها را از پایین بخوان .. که من نوشته ات را از بالا خواندم ..

که دلیل آن نخواستن را بپرسی = نپرسی

پسری متولد کوهستان

هوای من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه !!!!!!!!!! هوای من بد مسموم است

غريبه

سلام من باز هم برگشتم، دلم برات تنگ شده بود... چه خبر؟ چه کارها ميکنی، ظاهراً چند وقتی هستش که تو هم نميايی... خوشحال ميشم که به من هم سر بزنی.